در انتظار باران
آنقدر برهنه ات میکنند تا بهتر شکسته شوی... نترس گردوی کوچک! آنچه سیاه میشود روی تو نیست، دست آنهاست... قصه نیستم که بگوئی... نغمه نیستم که بخوانی... صدا نیستم که بشنوی... یا چیزی چنان که ببینی؛ یا چیزی چنان که بدانی؛ من درد مشترکم...
مـــرا فــــریــــاد کن !
« دست نوشته ای از شهید کیانوش آسا » نوروز یعنی نوروزتون مبارک مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است ارغوان شاخه همخون جدا مانده من از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون هابیل از همان روزی که صدر پیغامآوران باریتعالی، زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود از همان روز که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود بعدها دنیا پراز آدم شد و این آسیاب هی گشت و گشت قرنها از مرگ انسان هم گذشت، ای دریغا آدمیت برنگشت. صحبت از پاکی و مروّت ابلهی است صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست، قرن قرن من که از پژمردن یک شاخه گل، از فغان یک قناری در قفس از نگاه ساکت یک کودک بیمار، حتی قاتلی بردار، اشک در چشمم و بغضم در گلوست، ونه در این ایام زهر، زهر دارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم صحبت از پژمردن یک برگ نیست، وای ….. ! جنگل را بیابان میکنند. دست خونآلوده خویش را در پیش خلق پنهان میکنند. هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا، آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند. صحبت از پژمردن یک برگ نیست، فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست ، فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست، فرض کن جنگل بیابان است از روز نخست در کویری سوت و کور، در میان مردمی با این مصیبتها صبور صحبت از مرگمحبت، مرگعشق، گفتگو از مرگ انسانیت است گفتگو از مرگ انسانیت است !! اثری زیبا از فریدون مشیری در رابطه با مرگ انسانیت
فریادهایم را
سکوت کرده ام
که اگر به چشمانم بنگرید
کر می شوید...

هیچ زمستانی
ماندنی نیست
حتما" بهار خواهد شد
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها بازگشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان...
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نیانداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
| Design By : ParsSkin.com |









