در انتظار باران

 

 

زمانی دور

در ایرانشهر

 همه در بیم

نفس در تنگنای سینه ها محبوس

همه خاموش

و هر فریاد در زنجیر

و پای آرزو در بند

هزار آهنگ و آوای خروشان بود و شب خاموش

فضای سینه از فریاد ها پر بود و لب خاموش

و باد سرد

چونان کولی ولگرد

به هر خانه به هر کاشانه سر می کرد

وبا خشمی خروشان

شعله روشنگر اندیشه را می کشت

شب تاریک را تاریکتر می کرد

...

در آن دوران در ایرانشهر

همه روزش چو شبها تار

همه شبها ز غم سرشار

نه در روزش امیدی بود

نه شامش را سحرگاه سپیدی بود

نه یک دل در تمام شهر شادان بود

خوراک صبح و ظهر و شام ماران دو کتف اژدهک پیر

مدام از مغز سرهای جوانان، این جوانمردان ایران بود

جوانان را به سر شوری است توفانزا

امید زندگی در دل

ز بند بندگی بیزار

و این را اژدهک پیر می دانست

از اینرو بیشتر بیم و هراسش از جوانان بود

...

در این تاریکی مرموز شهر بی تپش مدهوش

چراغ کلبه ها خاموش

در این خاموش شب اما

درون کوره آهنگری یک شعله سوزان بود

لب هر در

به روی کوچه ها آهسته وا می شد

و از دهلیز قلب خانه ها با خوف

سراپا واژه انسان رها می شد

هزاران سایه کمرنگ

در یک کوچه با هم آشنا می شد

طنین می شد صدا می شد

صدای بی صدایی بود و فرمان اهورایی

...
بپا خیزید

کف دستانتان را قبضه شمشیر می باید

کماندارانتان را در کمانها تیر می باید

شما را عزمی کنون راسخ و پیگیر می باید

شما را این زمان باید

دلی آگاه

همه با همدگر همراه

نترسیدن ز جان خویش

روان گشتن به سوی دشمن بد کیش

نهادن رو به سوی این دژ دیوان جان آزار

شکستن شیشه نیرنگ

بریدن رشته تزویر

دریدن پرده پندار

اگر مردانه روی آرید و بردارید

از روی زمین از دشمنان آثار

شود بی شک

تن و جانتان ز بند بندگی آزاد دلها شاد

تن از سستی رها سازید

روانها را به مهر اورمزدا آشنا سازید

از آن ماست پیروزی

...

خدای عهد و پیمان میترا پشت و پناهم باش

بر این عهد و براین میثاق

گواهم باش

در این تاریک پر خوف و خطر

خورشید راهم باش

خدای عهد و پیمان میترا دیراست اما زود

مگر سازیم بنیاد ستم نابود

به نیروی خرد از جای برخیزیم

و با دیو ستم آن سان در ویزیم و

بستیزیم

که تا از بن

بنای اژدهکی را براندازی

به دست دوستان از پیکر دشمن

سراندازیم

و طرحی نو دراندازیم

در آن شب از دل و ازجان

به فرمان سپهسالار کاوه مردم ایران

ز دل راندند

نفاق و بندگی و خسته جانی را

و بنشاندند

صفا و صلح و عیش وشادمانی را

نوازش داد باد صبحدم بر قله البرز

درفش کاویانی را ...

این شعر قسمتی از منظومه درفش کاویانی از حمید مصدق بود

چون خیلی زیاد بود سعی کردم خلاصه ای ازش بذارم. ولی بهتون پیشنهاد میکنم اگه دوست دارید حتما" کاملشو بخونید.

ضرر نمیکنید چشمک

نوشته شده در ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط رکسانا نظرات ()

Design By : ParsSkin.com